جستجو
عناوین این صفحه
  • شماره 738
  • 8 صفحه
  • ۱۳۹۹ يکشنبه ۲۷ مهر
  • اِلأَحَّد ١ ربيع الاول ١٤٤٢
  • Sunday 18 Oct 2020
کد خبر: ۴۱۵۶

یادداشت

 

  • نقش روياپردازي در زندگي کارآفرينان و افراد موفق

*‌زهرا گليج
براساس مشاهدات سينگر، آقاي لنگ از يک مدرسه در نيويورک به نام مدرسه پي اس ۱۲۸ که روزي از همان مدرسه دانش آموخته شده بود خواست به دانش آموزان کمک کند. وي در مدرسه به ماجراي حضورش در سخنراني معروف مارتين لوترکينگ به نام من رويايي دارم اشاره کرد و گفت هر کسي بايد رويايي داشته باشد و روياي شما مهم است و آينده شما را شکل ميدهد و تحصيل کليد آن آينده است و به دوران راهنمايي، دبيرستان و دانشگاه اشاره کرد و وقتي درباره دانشگاه گفت متوجه شد دانشگاه براي خيلي از آنان يک روياي دست نيافتني است. بعد به آنها گفت تصور نکنيد که نمي توانيد بلکه ميتوانيد و قول داد که هزينه بورس تحصيليشان را بپردازد. آنجا کلاس ششميهايي وجود داشتند که اميدي به رفتن به دانشگاه نداشتند و با آن وعده روبرو شده بودند. از سابقه مدرسه برميآمد که تقريبا کسي وارد دانشگاه نشود. به لطف آقاي لنگ از چهل و پنج فارغ التصيل مدرسه ۴۰ نفر وارد دانشگاه شوند. در تحقيق بنجامين سينگر شاهد ديگر مدعا قدرت بينش در شرايط دشوار و وحشتناکي بود که ويکتور فرانکل در اردوگاه نظامي تجربه کرده بود و بعدها در کتابش از آن ياد کرد. ژول بارکر از آن به عنوان دومين تجربه که ثابت ميکند قدرت بينش براي دولتها، ملتها و انسانها و شرکتها مشترک است. در خلال جنگ جهاني اول در زندان و اردوگاه شوييتس ويکتور فرانکل روانشناس چون يهودي بود توسط نازيها در اردوگاه نظامي اسير شده بود. وي وقتي به آنجا رسيد سه هدف براي خود تعيين کرد اول زنده ماندن، دوم استفاده از مهارت پزشکي و سوم تلاش براي آموختن. فرانکل به هر سه هدفش دست يافت وي بعدها در کتابش به نام انسان در جستجوي معنا نوشت. اغلب زندانيها را اعدام ميکردند توجهش مثل خودش به کساني است که در شرايط وحشتناک به کار گمارده شدند در بين همه آنها که ماندند رشته مشترکي يافت تمام کساني که زنده ميماندند کار مهمي داشتند که در آينده بايد انجام ميدادند. قدرت بينش براي غلبه بر ناملايماتي که ظاهرا دست نيافتني است ضروري است. اين را با شرح يکي از داستانهاي فرانکل روشن ميکنم. دو نفر داشتند خودکشي ميکردند اين در اردوگاه اتفاقي عادي است دوستانشان با يادآوري آيندهشان جانشان را نجات داد.
 آينده براي يکي فرزند کوچکش بود که بسيار دوستش ميداشت و در کشوري غريب چشم انتظارش بود و براي ديگري، آينده يک انسان نبود او دانشمندي بود که آينده کتابهاي ناتمامش بود که کار او را کس ديگري نميتوانست تکميل کند. و وقتي دوستشان مسئوليتشان را در قبال آينده به يادشان آورد پذيرفتند و توان ادامه دادن و زنده ماندن را يافتند. اين روش براي ويکتور فرانکل هم موثر بود او مينويسد من به مشکلات فلاکت بار و کوچک زندگيم فکر ميکردم اگر به عنوان جيره سوسيسي به من دادند آن را با تکه ناني عوض کنم بهتر نيست آخرين نخ سيگار را که جايزه گرفتم با کاسه اي سوپ عوض کنم؟ چطور ميتوانم به جاي نخي که يکي از بند کفشهايم بود قطعه سيمي بيابم؟ چه کسي ميتواند کمک کند که به جاي اين پياده رويهاي طولاني در اردوگاه کاري دست و پا کنم؟ از اين که مجبور بودم هر روز و هر ساعت به اين مسائل بي ارزشي فکر کنم متنفر بودم. افکارم را به زور به سمت ديگري سوق دادم يکباره خود را در جاي گرم و پرنور و مسرت بخش سالن سخنراني يافتم مقابلم حضار روي صندليهاي راحت چرمي نشسته بودم و داشتم درباره روانشناسي اردوگاههاي نظامي اجباري سخنراني ميکردم و توانستم افکارم را از وضعيت محنت بار آن لحظات جدا کنم. او حالا اينها را پارهاي از گذشته ميپنداشت. از بيان فرانکل روشن است که براي من و شما ضروري است که کاري براي انجام دادن در آينده داشته باشيم. بينشي ژرف نسبت به آينده داشته باشيم چون همان است که به زندگي ما معنا ميبخشد. همانطور که فرانکل نوشت اين خصيصه انسان است که فقط با نگريستن در مورد آينده ميتواند زنده بماند و اين تنها راه نجات او در دشوارترين لحظات خواهد بود.

asretosee@yahoo.com

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد
منشور اخلاقی
عنوان صفحه‌ها